نه من که بسنتی همیشه دوست داشتم ولی اگه یه موقع نمیخوردم ناراحت نمیشدم........به نظرم بی علت نبود این عملیات انتحاری:D............دختر همسایه که چشم روشنی نداره!!!!:surprised: آره هستم همین باعثه که آشپزیم خوبه:) همه چی بلدم درست کنم .........همون دیگه من میگم نشناختی باز تو بگو شناختم:D...
عجب پس اگه دوست داشته باشه کار کنه هم نمیزاری......خب اونوقت میگه باید هر چی خرجمه بدی تو هم چاره ای نداری باید هر چی خواست بهش بدی یا بخری:D نه چرا ناراحت شم.......آخه کم نیستن این دسته از مردا:redface:
آره فقط در همینه:D الان گفتی یادم افتا از کجا اب میخوره........باید برم به مامانم بگم که باعث شده خرجم بره بالا:biggrin: امرزو با دختر همسایه رفتیم بیرون بعد رفتیم تو یه سوپر مارکت من کلی خرید کردم حالا اون 2 تا چیز خرید.......بعد که اومدیم بیرون از سوپر به شوخی گفت ببین من چقدر بچه قانعی هستم...
نه پیچیده نیست........یه زن و مرد که در کنار هم کار میکنن یا زندگی میکنن برای اینکه موفق باشن تو زندگی یا کار در اصل همین ویژگی را باید داشته باشن.........که ویژگی چزئی نگری واسه خانوماست و کلی نگری واسه آقایون ......من میگم خدا اینجوری خاسته.......البته برعکس هم دیده میشه در آدما ولی من تا...
میدونی نظر من اینکه اگر غیر این باشه اصلا خوب نیست و یه جوری خیلی چیزا سرجای خودش قرار نمیگیره:D فقط همین امر باعث که این دو جنس در کنار هم معنا پیدا میکنن.........حالا تو هر جایگاه مقام و کاری
چرا اگه بخوای داره........من به این نتیجه رسیدم تا آدم خودش نخواد خدا هیچ چیزی را واسه آدم جور نمیکنه..................یعنی ممکنه تغییر کنه؟؟؟:surprised:.....نه هیچی نیست نه امید است نه چیزی و کسی که شبیه امید باشه:D بوخودای بزرگه..............عجب...........واقعا تو این هوا پیک نیک رفتنو یا مثلا...
انقدر نگو ایشالله............یکم واسه خودت بگو...........دلیلش را گفتم دیگه همش میرم شیرینی میخرم همون موقع شیرینی فروش هم گفت یه سال شیرینی میخری همینم شد بعد عید همش تو شیرینی فروشی هستم......نه بابا دروبر من عاری از هر گونه مذکره:biggrin: واسه من اینجوری در میاد که یه سال شیرینی...
آره خوبم................خدا امیدت را ناامید نکنه واقعا.............مرسی مرسی.......ولی بگم ها در مورد من میدونی داره چه جوری تعبیر میشه؟ خیی جالبه تازه دارم میفهمم.........من همش بعد عید تو شیرینی فروشی هستم حالا به هر دلیل:D بیشترم بستنی میخورم:biggrin: وای خدایا من آخر سال مرض قند نگیرم...
خیلی خوبه معین.........واقعا باید ازت یاد بگیرم.........فکر میکنم این همه انرژی را از شعر و شعر خوانی مخصوصا حافظ داری..............خیلی بیت قشنگیه مخصوصا دومی:)
آره میگذره تکراریه ولی خوب میگذره............نسبت به پارسال که تو گرداب پایان نامه بودم خیلی خیلی بهتره:D...............جدی ای وای من خدایا عقلم به کار نمیافته چرا!!! با اینکه تازه شام خوردم:surprised:
والا بیخبر........میگذرونم کارای هنری و بیرون و همین کارای هروزه و قشنگه:D مرسی مرسی واقعا......تو هم معلومه خیلی خوبی واسه همین منم عالیم و ازت انرژی گرفتم داداش گلم:)