یه حکایت از پائولو کوئیلو با تصرف و تلخیص
یه مردی میمره میبرنش تو به مکان خیلی تمیز و زیبا و خیلی با حال هر چی که میخواسته بلافاصله براش مهیا میشده فرشته ها شب و روز اوامرش و اطاعت میکردن خلاصه ته مکان بوده اما بعد از یه مدت خسته میشه از این همه امکانات و زندگی راحت به خدا میگه من میخوام کار...