اندر حكايت حميد ام بي خسيس
اندر حكايت حميد ام بي خسيس
«لاله ي بخیلی به رفیقش (حميد ام بي) گفت: انگشترت را به من بده که هر وقت نظرم به آن افتاد، یادت کنم و دعاگویت باشم. آن حميد بخیل گفت: هر وقت خواستی یاد من بیفتی و مرا به خاطر بیاوری، به خاطر بیاور که وقتی انگشتر از من خواستی، به تو ندادم»