اینجا آنقدر شاعرانه دروغ میگویند
و آنقدر در دروغهایشان شاعر می شوند
که نمیدانم در این سرزمین با این همه فریب چگونه ست
که دلم هنوز خواب باران را دوست دارد
نترس از هجوم حضورم....
چیزی جزدلتنگی با من نیست
هر روز تکراریست
صبح هم
ماجرای ساده ایست
گنجشکها بی خودی شلوغش میکنند
عمر من قد نمیدهد
به سفرت بگو کوتاه بیاید
رد پاهایم را پاک میکنم
به کسی نگویید من روزی در این دنیا بودم
خدایا!
می خواهم استعفا دهم؟
کم آورده ام....!