جايي که حسرت جايي ندارد...
به پنجره تکيه مي دهم و انگشت هايم را به شيشه مي چسبانم
رد انگشت هايم روي شيشه
را دوست دارم
بيرون،آدم ها آرام مي روند و مي آيند
آن دورتر ها هم کوهها
پيداست با پس زمينه آبي آسمان
بي هيچ دليلي به از دست دادن فکر مي کنم
دغدغه
هميشگيست
حتي در شاد ترين لحظه هاي زندگيم هم...