قفس داران سکوتم را شکستند
دل دائم صبورم را شکستند
به جرم پا به پائي عشق رفتن
پرو بال عبورم را شکستند
مرا از خلوتم بيرون کشيدند
چه بي پروا حضورم را شکستند
تمنا در نگاهم موج مي زد
ولي رويای دورم را شکستند
خیلی قشنگن
نه من شعر میگم
متن هم مینویسم ولی رشتم ادبیات نیست
مطمئنم اگه سعی کنین راه میفتین
استعدادشو دارین
فقط خودتونو باور کنین
قلم و کاغذ بگیرین دستتون هر چی به ذهنتون میاد بنویسین
مطمئن باشین میتونین
من هم اینطوری شروع کردم
حالا میتونم وقتی کسی یه بیت میگه بقیه اش رو از خودم بسازم
شما هم...
رفت و غم نبودنش بر دل نشست
آه چه سخت است تنهایی ، بدون او
رفت پیش خدا
گفتم سلامم را به او برسان
گفتم به خدا بگو زودتر بیایم پیشت
گفت اگر میخواهی شاد باشم ، زندگی کن و شاد کن دیگران را
گفت این است راز رسیدن به خدا
به او قول دادم ولی خیلی اوقات از توانم بر نمی آید
خسته ام
خسته ام
اون روز که بهتون گفتم
هرچقدر بیشتر ادامه میدادم دردم آزارم میداد
شعرها همش از خودم بود چیزی که همون لحظه به ذهنم میرسید
باز غصه ها داشت بهم هجوم میاورد...
به هر حال متاسفم که نتونستم ادامه بدم