یه زنی بود، یه شوهر خیلی باغیرتی داشت.
زنیکه یه فاسق داشت. فاسقه پیغام داد: «تو رو که از خانه نمیذارند بیای بیرون، من هم دلم برات تنگ شده، یه فکری برای من بکن، میخوام تو رو ببینم.» زنیکه گفت: «فردا عصری بیا اینجا تا بهت بگم!»
وقتی که آمد، زنیکه بردش تو خانه، یه دست لباس زنونه تنش کرد و یه...