نيمه شب جوانی به نام محمد باقردر اتاق خود مشغول مطالعه بود به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به جوان بیچاره اشاره کرد که ساکت باش.
دختر گفت : شام چه داری ؟؟ جوان آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر در گوشه ای از اتاق نشست و محمد به مطالعه خود ادامه داد.
از آن طرف چون...