یه داستان کوچلو تعریف کنم، حالو هواتون عوض بشه؟!!! (راستش بوی خون میاد!!)
من برای پروژهء معماریم رفته بودم اصفهان. مسجد جمعه، بماند که بنایی فوق العاده هست، جلوی ورودی مسجد یه جایی بود که شمع روشن میکردن و حاجت میطلبیدن. که به مرور زمان اونجا سیاه شده بود و حالت خوبی نداشت. مسئولای مسجد از...