زهرا : سلام الان من باید هزار تا احوالت بپرسم که کم نیارم درسته :ی
چطوریایی ؟
//
افسون :
پس ما در عافیت بودیم و از رحمت بدور
خواهر مریم هم سلام عرض میکنیم
خوب که هستم ولی یه سرم زدم سه تا امپول :ی
چنتا دیگم تو صفن :ی
الان برم یه حساب کتابش بزنم میام :ی
بد نیست
ولی خوب نصف نصف شد دیگه
نصفش نشا زدم نصفش بذر کاشتم