و من دوباره می نویسم ... که نوشتن تنها پیمانمان بود و من اکنون بی همپیمان تنها به قرارمان زنده ام و به نگاهت مرده ... روزگار دیگر شتاب گرفته و بی رحمانه از من رد می شود ... و من می مانم و غباری که زندگی می نامیمش ولی طعمی از مردن هم نمی دهد ... بهار دوباره آمد و عطر بهار نارنج ... فکر کنم...