دوباره آمد همانجای قدیمیروی پله های بانک، توی فرو رفتگی دیواریک جایی شبیه دل خودش،کارتن را انداخت روی زمین، دراز کشید،کفشهایش را گذاشت زیر سرش، کیسه را کشید روی تنش،دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش.خیابان ساکت بود،فکرش را برد آن دورها، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد.در پس کورسوی نور شعله های...