و من هنوز خواب بودم.دنیا می گشت و می رفت,من ایستاده بودم.زمان می گذشت و من فکر می کردم دنیا همیشه همینطور شاد و رنگی هست.دلم به چیزهای کوچک شاد بود.دنیا می رفت و می رفت.من گستاخ بودم.نادان بودم و فراموش کرده بودم که خود را دوست بدارم ,فراموش کردم لحظه ها را ارزانی وجودم کنم,همیشه می گفتم خودم...