اولین روز دانشگاه,عمو و مامانم منو آورند بابل.اولش بردنم خوابگاه تا وسایلمو اونجا بذارم.بعد رسوندنم دانشگاه.مامانم از اونجایی که من سومین دانشجوی خونه بودم اصلا عین خیالش نبود.منو رسوند دانشگاه و گفت کاری نداری؟خداحافظ.منم یه کم منگ!اصلا نمیدونستم کجا باید برم.خلاصه یه حس بد به من دست...