راز آينده در "اكنون" است؛
اگر به "اكنون" توجه كني، مي تواني آنرا بهتر كني و
اگر "اكنون" را بهتر كني، آنچه پس از آن رخ مي دهد هم بهتر مي شود.
به اميد موفقيت در فردا و فرداهاي بهتر براي همه ي دوستان:heart::gol:
نه !
یادم هست !
سر قرارمان هم هستم !
هنوز می توانم !
هنوز نبریده ام !
هنوز مقاوم و صبورم !
هنوز تورا دارم . . .
اما برایم عجیب است و تلخ !
دیدن این همه نا بسامانی !
آدمهایی را دیده ام که:
برایشان سایه بودم و در آتشم انداختند
باران را نشانشان دادم در دستهایم برگ زرد پاییز...
نه !
یادم هست !
سر قرارمان هم هستم !
هنوز می توانم !
هنوز نبریده ام !
هنوز مقاوم و صبورم !
هنوز تورا دارم . . .
اما برایم عجیب است و تلخ !
دیدن این همه نا بسامانی !
آدمهایی را دیده ام که:
برایشان سایه بودم و در آتشم انداختند
باران را نشانشان دادم در دستهایم برگ زرد پاییز نشاندند...
نه !
یادم هست !
سر قرارمان هم هستم !
هنوز می توانم !
هنوز نبریده ام !
هنوز مقاوم و صبورم !
هنوز تورا دارم . . .
اما برایم عجیب است و تلخ !
دیدن این همه نا بسامانی !
آدمهایی را دیده ام که:
برایشان سایه بودم و در آتشم انداختند
باران را نشانشان دادم در دستهایم برگ زرد پاییز نشاندند...
نه !
یادم هست !
سر قرارمان هم هستم !
هنوز می توانم !
هنوز نبریده ام !
هنوز مقاوم و صبورم !
هنوز تورا دارم . . .
اما برایم عجیب است و تلخ !
دیدن این همه نا بسامانی !
آدمهایی را دیده ام که:
برایشان سایه بودم و در آتشم انداختند
باران را نشانشان دادم در دستهایم برگ زرد پاییز نشاندند...
آسمان آبی تر
آب آبی تر
من در ایوانم و رعنا سر حوض
رخت می شوید رعنا
برگها می ریزد
مادرم صبحی می گفت موسم دلگیری است
من به او گفتم
زندگانی سیبی ست گاز باید زد با
پوست
آفتابی یکدست
سارها آمده اند
تا لادن ها پیدا شده اند
من اناری را می کنم دانه...
آسمان آبی تر
آب آبی تر
من در ایوانم و رعنا سر حوض
رخت می شوید رعنا
برگها می ریزد
مادرم صبحی می گفت موسم دلگیری است
من به او گفتم
زندگانی سیبی ست گاز باید زد با
پوست
آفتابی یکدست
سارها آمده اند
تا لادن ها پیدا شده اند
من اناری را می کنم دانه...
اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم
خرده عقلی
سر سوزن شوقی
اهل دانشگاهم پیشه ام گپ زدن است
گاه گاهی می نویسم تكلیف
می سپارم به شما
تا به یک نمره ناقابل بیست
كه در آن زندانیست
دلتان زنده شود
چه خیالی چه خیالی می دانم
گپ...
اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم
خرده عقلی
سر سوزن شوقی
اهل دانشگاهم پیشه ام گپ زدن است
گاه گاهی می نویسم تكلیف
می سپارم به شما
تا به یک نمره ناقابل بیست
كه در آن زندانیست
دلتان زنده شود
چه خیالی چه خیالی می دانم
گپ...
اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم
خرده عقلی
سر سوزن شوقی
اهل دانشگاهم پیشه ام گپ زدن است
گاه گاهی می نویسم تكلیف
می سپارم به شما
تا به یک نمره ناقابل بیست
كه در آن زندانیست
دلتان زنده شود
چه خیالی چه خیالی می دانم
گپ زدن بیهوده است
خوب می دانم دانشم...
من دلم ميخواهد
خانه اي داشته باشم پر دوست
كنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هركسي ميخواهد
وارد خانه ي پر عشق و صفاي من گردد
يك سبد بوي گل سرخ
به من هديه كند
شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يك دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي كوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم اي...
اهل دانشگاهم
رشته ام علافیست
جیبهایم خالی ست
پدری دارم
حسرتش یک شب خواب!
دوستانی همه از دم ناباب
و خدایی كه مرا كرده جواب.
اهل دانشگاهم
قبلهام استاد است
جانمازم نمره!
خوب میفهمم سهم آینده من بیكاریست
من نمیدانم كه چرا...
من نمی خندم اگر دوست من می افتد
من نمی خندم اگر نرخ ژتون را دوبرابر بكنند
و نمی خندم اگر موی سرم می ریزد
من در این دانشگاه
در سراشیب كسالت هستم
خوب می دانم استاد
كی كوئیز می گیرد
برگه حذف كجاست
سایت و رایانه آن مال من است...