یه روز یه مرده از بهلول می پرسه
چطور میشه خدایی رو که نمیشه دید وجود داشته باشه
یا چطور میشه شیطان که از اتش ساخته شده تو اتیش از بین بره
بهلول یه سنگ بر میداره می زنه تو سر مرده
مرده هم میره پیش حاکم شکایت میکنه و میگه از سرم زد و درد میکنه
بهلول میگه اگه راست میگی درد رو نشونم بده چطور...