امشب به سوگ ارزوهایم نشسته ام و در غم نبودنت اشك فراق می ریزم…
امشب شمع حسرت ارزوهای بر باد رفته ام ذره ذره اب میشود…
امشب برای مرگ ارزوهایم لباس سیاه پوشیده ام …
كاش امشب كسی برای عرض تسلیت به خانه دلم می امد…
كاش امشب تو بودی و دلداری ام میدادی و دفتر كال ارزوهایم را ورق میزدی …
اما…اما افسوس...
با سلام
حال شما چطور است ؟
اگر از حال اینجانب خواسته باشی
ملالی نیست جز دوری آسمان
که آن هم اگر دست تو را داشته باشم
نزدیکترین است
هوای آنجا چطور است ؟
اینجا که هوا یکسره ابری است
اما نه !
انگار هوا اینجا بدون خورشید است
بدون ماه است
بدون توست
رفتنم نزدیک است
مرگ من نزدیک است
مرگ من سایه وار
از پس من زمین را می کاود
مرگ من هم آغوشم
در بستر بیداری می خندد
مرگ من در پشت پنجره
در انتظار رسیدن می گرید
مرگ من ساده است
مرگ من سرخ است
مرگ من سرد است
مرگ من سرمست از من
آواز رسیدن می خواند
مرگ من در میخانه قلبم
شراب حسرت می نوشد...
شگفتا از این برهه تاریخ که پروانه های بی پروا را، به پیرامون چراغ روشن حادثه می کشاند، و نجوای رازناک قرنها را پژواکی هزاران باره می بخشاید، و نای نینوا هر سال بر فراز قلعه های یادها می برد، و اوج مقاومت و دلیری را از پشت پنجره نگاه خاکیان تا ورای مرتفع قرار می دهد
خواب خواب خواب
او غنوده است
روی ماسه های گرم
زیر نور تند آفتاب
از میان پلک های نیمه باز
خسته دل نگاه می کند
جویبار گیسوان خیس من
روی سینه اش روان شده
بوی بومی تنش
در تنم وزان شده...
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد:
«چه سیب های قشنگی!
حیاط نشئه ی تنهایی است.»
و میزبان پرسید:
قشنگ یعنی چه؟
- قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال
و عشق، تنها عشق،
تو را به گرمی یک سیب می کند مأنوس!
و عشق، تنها عشق،
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد،
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.
- و نوش داروی اندوه؟...
خســــــته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاری
شـــــوق پرواز مجازی ، بالــــهاي استعاری
لحظه هاي کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خــــاطرات بايگــــانی،زندگي هــــــای اداری
آفتاب زرد و غمگين ، پله های رو به پايين
سقفهای سرد و سنگين ، آسمانهـــــاي اجاری
با نگاهی سر شکسته ،چشمهـــايی پينه بسته
خسته از...
ای فالگیر ِ کوچک ِ خوش لهجه!
در دستهای گنگ ِ بلاتکلیف
دنبال ردّ پای کدامین غریبهای؟
این بغضهای سرزده
معنا نمیشوند
زحمت نده زمین و زمان را!
در من مسافریست
که هرگز نمیرسد...
جهان تمام شد و ماهپاره های زمین
هنوز هم که هنوز است کارشان ناز است
هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت
که عشق حادثه ای خانمان بر انداز است
پدر نگفت چه رازی است این که تنها عشق
کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است
به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد
چقدر عشق شریف است و دست و دل باز است
بگو هر آنچه دلت...
خدایا تو خیلی بزرگی و من خیلی کوچک...
عجیب اینست که تو به این بزرگی، من به این کوچکی را
هیچگاه فراموش نمی کنی، اما من به این کوچکی،
تو به این بزرگی را گاهی فراموش می کنم...!
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیــــدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــی
در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــد
و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایــی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره ها
سرشار می کنــــــــــــــد
و می شود از...