نتایح جستجو

  1. venema80

    یه زمانی هم بود كه یه گوشی دوسیم کارته داشتم، اونوقت بعضی وقتا که بیکار می‌شدم ، هی به خودم اس‌...

    یه زمانی هم بود كه یه گوشی دوسیم کارته داشتم، اونوقت بعضی وقتا که بیکار می‌شدم ، هی به خودم اس‌ ام‌ اس می‌دادم: سلام جیگرم خوبی؟ با من دوس میشی؟! بعد با اون یکی سیمم هی اس می‌دادم: u؟ u؟ خلاصه كه تنهایی بد چیزیه
  2. venema80

    یه زمانی هم بود كه یه گوشی دوسیم کارته داشتم، اونوقت بعضی وقتا که بیکار می‌شدم ، هی به خودم اس‌...

    یه زمانی هم بود كه یه گوشی دوسیم کارته داشتم، اونوقت بعضی وقتا که بیکار می‌شدم ، هی به خودم اس‌ ام‌ اس می‌دادم: سلام جیگرم خوبی؟ با من دوس میشی؟! بعد با اون یکی سیمم هی اس می‌دادم: u؟ u؟ خلاصه كه تنهایی بد چیزیه
  3. venema80

    یه زمانی هم بود كه یه گوشی دوسیم کارته داشتم، اونوقت بعضی وقتا که بیکار می‌شدم ، هی به خودم اس‌...

    یه زمانی هم بود كه یه گوشی دوسیم کارته داشتم، اونوقت بعضی وقتا که بیکار می‌شدم ، هی به خودم اس‌ ام‌ اس می‌دادم: سلام جیگرم خوبی؟ با من دوس میشی؟! بعد با اون یکی سیمم هی اس می‌دادم: u؟ u؟ خلاصه كه تنهایی بد چیزیه
  4. venema80

    یه زمانی هم بود كه یه گوشی دوسیم کارته داشتم، اونوقت بعضی وقتا که بیکار می‌شدم ، هی به خودم اس‌...

    یه زمانی هم بود كه یه گوشی دوسیم کارته داشتم، اونوقت بعضی وقتا که بیکار می‌شدم ، هی به خودم اس‌ ام‌ اس می‌دادم: سلام جیگرم خوبی؟ با من دوس میشی؟! بعد با اون یکی سیمم هی اس می‌دادم: u؟ u؟ خلاصه كه تنهایی بد چیزیه
  5. venema80

    لره نمیدونس واسه محرم پشت ماشینش چی بنویسه نوشت:ازت انتظارنداشتم یزید(درضم با معذرت ازهمه لرها)

    لره نمیدونس واسه محرم پشت ماشینش چی بنویسه نوشت:ازت انتظارنداشتم یزید(درضم با معذرت ازهمه لرها)
  6. venema80

    سه تا مرد داشتند در مورد امور تصادفی صحبت می کردند اولی : زنم داشت داستان دو شهر را می خواند که...

    سه تا مرد داشتند در مورد امور تصادفی صحبت می کردند اولی : زنم داشت داستان دو شهر را می خواند که دو قلو زایید دومی : خیلی جالبه زن من هم سه تفنگدار را می خواند که سه قلو زایید ... سومی فریادی زد و گفت :خدای من ,من باید زود بروم خانه وقتی از او پرسیدند که چه اتفاقی افتاده گفت : وقتی داشتم از...
  7. venema80

    من عاشق این اسب هستم .یکی ازاروزهای من هستش[IMG]

    من عاشق این اسب هستم .یکی ازاروزهای من هستش[IMG]
  8. venema80

    [IMG] من عاشق این اسب هستم .یکی ازاروزهای من هستش

    [IMG] من عاشق این اسب هستم .یکی ازاروزهای من هستش
  9. venema80

    [IMG] من عاشق این اسب هستم .یکی ازاروزهای من هستش

    [IMG] من عاشق این اسب هستم .یکی ازاروزهای من هستش
  10. venema80

    [IMG] من عاشق این اسب هستم .یکی ازاروزهای من هستش

    [IMG] من عاشق این اسب هستم .یکی ازاروزهای من هستش
  11. venema80

    سلام خانم دکتر.درضم من خوبنشدم هیچ بدتر شدم خیلی هم به تو احتیاج دارم

    سلام خانم دکتر.درضم من خوبنشدم هیچ بدتر شدم خیلی هم به تو احتیاج دارم
  12. venema80

    [IMG]

    [IMG]
  13. venema80

    [IMG]

    [IMG]
  14. venema80

    [IMG]

    [IMG]
  15. venema80

    لره نمیدونس واسه محرم پشت ماشینش چی بنویسه نوشت:ازت انتظارنداشتم یزید(درضم با معذرت ازهمه لرها)

    لره نمیدونس واسه محرم پشت ماشینش چی بنویسه نوشت:ازت انتظارنداشتم یزید(درضم با معذرت ازهمه لرها)
  16. venema80

    لره نمیدونس واسه محرم پشت ماشینش چی بنویسه نوشت:ازت انتظارنداشتم یزید(درضم با معذرت ازهمه لرها)

    لره نمیدونس واسه محرم پشت ماشینش چی بنویسه نوشت:ازت انتظارنداشتم یزید(درضم با معذرت ازهمه لرها)
  17. venema80

    لره نمیدونس واسه محرم پشت ماشینش چی بنویسه نوشت:ازت انتظارنداشتم یزید(درضم با معذرت ازهمه لرها)

    لره نمیدونس واسه محرم پشت ماشینش چی بنویسه نوشت:ازت انتظارنداشتم یزید(درضم با معذرت ازهمه لرها)
  18. venema80

    لره نمیدونس واسه محرم پشت ماشینش چی بنویسه نوشت:ازت انتظارنداشتم یزید(درضم با معذرت ازهمه لرها)

    لره نمیدونس واسه محرم پشت ماشینش چی بنویسه نوشت:ازت انتظارنداشتم یزید(درضم با معذرت ازهمه لرها)
  19. venema80

    لره نمیدونس واسه محرم پشت ماشینش چی بنویسه نوشت:ازت انتظارنداشتم یزید(درضم با معذرت ازهمه لرها)

    لره نمیدونس واسه محرم پشت ماشینش چی بنویسه نوشت:ازت انتظارنداشتم یزید(درضم با معذرت ازهمه لرها)
  20. venema80

    venema80: سه تا مرد داشتند در مورد امور تصادفی صحبت می کردند اولی : زنم داشت داستان دو شهر را...

    venema80: سه تا مرد داشتند در مورد امور تصادفی صحبت می کردند اولی : زنم داشت داستان دو شهر را می خواند که دو قلو زایید دومی : خیلی جالبه زن من هم سه تفنگدار را می خواند که سه قلو زایید ... سومی فریادی زد و گفت :خدای من ,من باید زود بروم خانه وقتی از او پرسیدند که چه اتفاقی افتاده گفت : وقتی...
بالا