از بس مامان بابام منو لوس کردند.کلا توقع حرفی ندارم.امروز سر کلاس آموزش aspenاستاد که همون دانشجوی ترم 3ارشد بود برگشت به من گفت نظرت چیه عالم!منم تو جمع یه نگاه وحشتناکی کردم بهش!رومو برگردوندم.بهم گفت چرا جوابمو نمیدی!منم گفتم درست بپرس تا جواب بدم!
علیرضا تو رو خدا اینقدر قضیه قضیه نکن که ملت همه فهمیدند!نه بابا!اونو که فقط تو تو باشگاه می دونی!همینجوری عصبانی شدم.تازه با شاهذ هم بحث کردم.اونم یه دعوا!
تو نمی دونی من چه شرایطی دارم.از بیرون همه فکر می کنند من هیچ مشکلی ندارم1اما باورت نمی شه گاهی وقتا از دست خیلی چیزا گریه ام که می گیزه،نمی تونم از این راه دور مامان بابامو ناراحت کنم.همه چیزو می ریزم تو دلم.ذفتم خونه.مامان بابام فکر می کردند حالم خوب شده که حرفی از مشکلم نمیزنم.حالم خونه بد...
با مادرمم هم که خودت در جریانی!فرزانه نشسته بود داشت برام با اشتیاق حرف می زد زدم تو ذوقش!خونمون تو آمل هم نرفتم.به فامیلای پدریم جز مامان بزرگم به کسی سر نزدم
آره ناراحت بودم.از همون لحظه که رسیدم شمال با خودم می گفتم چرا باید دور از اینجا باشم.بهانه می گرفتم اساسی.با باباییم هم بحث کردم.همینجوری الکی الکی به همه گیر می دادم.
یا اینکه چند تا چیز دیگه هم تو خونواده ما اتفاق افتاد.مثلا من قبل از قبول شدن pesarعمه ام بهش گفتم که دانشگاه ما برق قبول میشه!خواب من تو کل فامیل معروفه.حالا فهمیدی؟!باید این payamhaرو pakکنم