سلام علیرضا.باز اومدم شمال و قاطی ام.اصلا انگار به اینجا دیگه تعلق ندارم.سر همون مسائل که بهت گفتم بین من و خانواده محترم شکرآب هست.خواهشا نصیحت نکن.اومدم فقط بشنوی.علیرضا خسته ام.بریدم.انگار هیچ کسی حرفای منو نمی فهمه.
سلام داداش گلم.شما خوبید؟از شیرگاه دارم بهت پیام میدم.اینجا برخلاف زاهدان هوا سرد و زمستونیه.کارای پروژه رو قراره با دوستام اینجا انجام بدم.اما به احتمال زیاد بهمن بر میگردم.شما چطورید؟
تارا یه وقت لو ندی پیشش که می خوام آویزونش بشم!فرزانه رفته کف دستش گذاشته که آقای...دارید به خانوم هدایتی کمک می کنید...خدا به داد من برسه.اوکی داده.باشه.من خودم ازش یاد میگیرم بهت خبر میدم.اما رضا....و زارع...هنوز تو بحث کنترلش موندن.