شب بود ،توي كوچه داشتم ميومدم روبه رومم داداشم داشت ميومد.ما اومديم بهم يه تيكه بندازيم بخنديم از كنار هم رد شيم يهو پسر همسايه از تو خونشون اومد بيرون داشت يه كاري انجام ميداد ديگه ديدم اينجوريه اوضاع تصميم گرفتم هيچي نگم به داداشم.
وقتي من و داداشم و پسر همسايه تويه نقطه از كنار هم رد شديم...