شتری در صحرا چرا می کرد و از خار و خاشاک صحرا غذا می خورد.کم کم به خاربنی رسید.چون زلف عروسان در هم و چون روی محبوبان تازه و خرم،گردن آز دراز کرد تا از آن بهره ای بگیرد.دید در میان آن یک افعی بزرگ حلقه زده،پوزه برداشت و برگشت و از آن غذای لذیذ چشم پوشید.خاربن پنداشت که احتراز شتر از زخم سنان وی...