فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرشت
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور،درمیان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است!!!!!!!!
قرن ما روزگار مرگ آدمیت است!!!!!
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر،حتی قاتلی بر دار
اشک درچشمان و بغضم در گلوست
وزیدن ایام،زهرم در پیاله،اشک و خونم در سبوست
مرگ اورا از کجا باور کنم؟
از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود!بعد دنیا هی پر آدم شدواین آسیاب
گشت و گشت قرن ها از مرگ آدم هم گذشت!
ای دریغ آدمیت برنگشت!