هر شب که فرصت میکنم جویای حالش می شوم
از خویش بی خود گشته و مست خیالش می شوم
در آسمان آرزو هر دم صدایش می زنم
چشمم چو بر رویش فتد محو جمالش می شوم
در هر شب تاریک من بدر است ماه صورتش
از شرم این دیدار نو منهم هلالش می شوم
جاریست اشک از دیدگان هر دم که یادش می کنم
مقبول در گاهش شوم اشک زلالش می...