ثانیهها میگذرند،
بیآنکه بدانند کجا میروند...
نه شب تمام میشود،
نه روز از نو شروع.
در میان این خاکسترِ زمان،
من ماندهام با خاطرهی نوری خاموش،
که نه میسوزاند،
نه میگذارد یخ کنم.
ساعت، بیصدا میچرخد،
مثل زخمِ کهنهای که یادش مانده باشد.
میان هر تیک و تاک،
چیزی از من فرو میریزد...