استکان چای داغ روی میز چوبی ته اتاق طعمی دلپذیر تر میگرفت زیر پرتو های طلایی رنگ خورشید که از پنجره نیمه باز وارد کلبه کوچکی می شدند در میان شالی زار سبز زیر اسمان ابی در هم امیخته با لکه های ابر سفید ....انگاه که اخرین قطرات شبنم به جا مانده ازشب روی گلبرگ گلها میچکیدند ونسیم با صدای ملایمش...