سه تا داستان کوتاه متفاوت می زارم سه تا عنوان متفاوت بگید ...
بچه های عقاب با حرص ولع مشغول خوردن لاشه کبوتر بودند ومادرشان با مهربانی انها را نگاه می کرد و کبوتر چشم انتظار در تاریکی شب دعا می کرد فرزندش به سلامت به خانه برگردد...
دلقک روی سن رفته بود که به او خبر مرگ دخترش را دادند...