گاه یک سنجاقک به تو دل می بندد و تو هر روزسحر می نشینی لب حوض تا بیاید از راه...
از خم پیچک نیلوفرها..
روی موهای سرت بنشیند ...
یاکه ازقطره ی آب کف دستت بخورد..
گاه یک سنجاقک همه ی معنی یک زندگی است
گاه یک سنجاقک به تو دل می بندد و تو هر روزسحر می نشینی لب حوض تا بیاید از راه...
از خم پیچک نیلوفرها..
روی موهای سرت بنشیند ...
یاکه ازقطره ی آب کف دستت بخورد..
گاه یک سنجاقک همه ی معنی یک زندگی است
گاه یک سنجاقک به تو دل می بندد و تو هر روزسحر می نشینی لب حوض تا بیاید از راه...
از خم پیچک نیلوفرها..
روی موهای سرت بنشیند ...
یاکه ازقطره ی آب کف دستت بخورد..
گاه یک سنجاقک همه ی معنی یک زندگی است
گاه یک سنجاقک به تو دل می بندد و تو هر روزسحر می نشینی لب حوض تا بیاید از راه...
از خم پیچک نیلوفرها..
روی موهای سرت بنشیند ...
یاکه ازقطره ی آب کف دستت بخورد..
گاه یک سنجاقک همه ی معنی یک زندگی است.....
مردن و گمشدن از ماست نه از فاصله ها!
دل از اینهاست که تنهاست نه از فاصله ها!
گرچه دیگر همه جا پر ز جدایی شده است!
مشکل از طاقت دلهاست نه از فاصله ها!:heart:
در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت:غصه هايت را درون جعبه سياه بگذار و شادي هايت را درون جعبه طلايي.به حرف خدا گوش کردم.شادي ها و غصه هايم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلايي روز به روز سنگين تر مي شد و جعبه سياه روز به روز سبک تر.
از روي کنجکاوي جعبه سياه را باز کردم تا علت را...
پيرمرد خسته کنار صندوق صدقه ايستاد.
دست برد و از جيب کوچک جليقهاش سکهاي بيرون آورد.
در حين انداختن سکه متوجه نوشته روي صندوق شد:
صدقه عمر را زياد ميکند، منصرف شد!!!
پيرمرد خسته کنار صندوق صدقه ايستاد.
دست برد و از جيب کوچک جليقهاش سکهاي بيرون آورد.
در حين انداختن سکه متوجه نوشته روي صندوق شد:
صدقه عمر را زياد ميکند، منصرف شد!!!
پيرمرد خسته کنار صندوق صدقه ايستاد.
دست برد و از جيب کوچک جليقهاش سکهاي بيرون آورد.
در حين انداختن سکه متوجه نوشته روي صندوق شد:
صدقه عمر را زياد ميکند، منصرف شد!!!
پيرمرد خسته کنار صندوق صدقه ايستاد.
دست برد و از جيب کوچک جليقهاش سکهاي بيرون آورد.
در حين انداختن سکه متوجه نوشته روي صندوق شد:
صدقه عمر را زياد ميکند، منصرف شد!!!
پيرمرد خسته کنار صندوق صدقه ايستاد.
دست برد و از جيب کوچک جليقهاش سکهاي بيرون آورد.
در حين انداختن سکه متوجه نوشته روي صندوق شد:
صدقه عمر را زياد ميکند، منصرف شد!!!
پيرمرد خسته کنار صندوق صدقه ايستاد.
دست برد و از جيب کوچک جليقهاش سکهاي بيرون آورد.
در حين انداختن سکه متوجه نوشته روي صندوق شد:
صدقه عمر را زياد ميکند، منصرف شد!!!