حمید : گرگا چی شدن وولک؟!!
گفت: هااا خو گرگا دنبالمون مو بدو گرگا بدو مو بدو گرگا بدوو! رسیدیم به یه دریا! پسر دریا نگو استخر! یه موج داخل این دریا نبود! ایقد قشنگ بووود!!
حمید :خو گرگااا چی شدن؟!
گفت : خو زهر مار !!! گرگا ول کردن تو ول نمیکنی؟؟؟!!!!!
دیشب یک پشه نیشم زد پا شدم دنبالش کردم...
بلاخره گوشه اتاق گیرش انداختم.اومدم بکشمش یهو گفت:بابا...
راست میگفت من باباش بودم اخه خون من تو رگ هاش بود.
تا صبح تو بغل هم گریه کردیم...
{برگی از رومان یک ابادانی}
دیشب یک پشه نیشم زد پا شدم دنبالش کردم...
بلاخره گوشه اتاق گیرش انداختم.اومدم بکشمش یهو گفت:بابا...
راست میگفت من باباش بودم اخه خون من تو رگ هاش بود.
تا صبح تو بغل هم گریه کردیم...
{برگی از رومان یک ابادانی}
دیشب یک پشه نیشم زد پا شدم دنبالش کردم...
بلاخره گوشه اتاق گیرش انداختم.اومدم بکشمش یهو گفت:بابا...
راست میگفت من باباش بودم اخه خون من تو رگ هاش بود.
تا صبح تو بغل هم گریه کردیم...
{برگی از رمان یک ابادانی}
دیشب یک پشه نیشم زد پا شدم دنبالش کردم...
بلاخره گوشه اتاق گیرش انداختم.اومدم بکشمش یهو گفت:بابا...
راست میگفت من باباش بودم اخه خون من تو رگ هاش بود.
تا صبح تو بغل هم گریه کردیم...
{برگی از رمان یک ابادانی}
دیشب یک پشه نیشم زد پا شدم دنبالش کردم...
بلاخره گوشه اتاق گیرش انداختم.اومدم بکشمش یهو گفت:بابا...
راست میگفت من باباش بودم اخه خون من تو رگ هاش بود.
تا صبح تو بغل هم گریه کردیم...
{برگی از رمان یک ابادانی}
دیشب یک پشه نیشم زد پا شدم دنبالش کردم...
بلاخره گوشه اتاق گیرش انداختم.اومدم بکشمش یهو گفت:بابا...
راست میگفت من باباش بودم اخه خون من تو رگ هاش بود.
تا صبح تو بغل هم گریه کردیم...
{برگی از رمان یک ابادانی}
دیشب یک پشه نیشم زد پا شدم دنبالش کردم...
بلاخره گوشه اتاق گیرش انداختم.اومدم بکشمش یهو گفت:بابا...
راست میگفت من باباش بودم اخه خون من تو رگ هاش بود.
تا صبح تو بغل هم گریه کردیم...
{برگی از رومان یک ابادانی}
دیشب یک پشه نیشم زد پا شدم دنبالش کردم...
بلاخره گوشه اتاق گیرش انداختم.اومدم بکشمش یهو گفت:بابا...
راست میگفت من باباش بودم اخه خون من تو رگ هاش بود.
تا صبح تو بغل هم گریه کردیم...
{برگی از رومان یک ابادانی}