حکایت رفاقت من با تو حکایت قهوه ایست که امروز به یاد تو پشت میز کافه ای تلخِ تلخ نوشیدم!
که با هر جرعه، بسیار اندیشیدم که این طعم را دوست دارم یا نه؟
و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن که انتظار تمام شدنش را نداشتم!
و تمام که شد فهمیدم باز هم قهوه می خواهم!
حتی تلخِ تلخ!
حکایت رفاقت من با تو حکایت قهوه ایست که امروز به یاد تو پشت میز کافه ای تلخِ تلخ نوشیدم!
که با هر جرعه، بسیار اندیشیدم که این طعم را دوست دارم یا نه؟
و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن که انتظار تمام شدنش را نداشتم!
و تمام که شد فهمیدم باز هم قهوه می خواهم!
حتی تلخِ تلخ!
حکایت رفاقت من با تو حکایت قهوه ایست که امروز به یاد تو پشت میز کافه ای تلخِ تلخ نوشیدم!
که با هر جرعه، بسیار اندیشیدم که این طعم را دوست دارم یا نه؟
و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن که انتظار تمام شدنش را نداشتم!
و تمام که شد فهمیدم باز هم قهوه می خواهم!
حتی تلخِ تلخ!
حســــــــ بودنت قشـــنگ تـــرین حــس دنیاسـت..
................................................تــــــو که باشی هرروز را نــــــه!
.................................................. ........................هر ثــانیه را عشـ♥ــق است ...
خوشبختی داشتن کسی است…
که بیشتر از خودش
تــــــــــو را بخواهد…
و
بیشـــتر از تــــــــو…
هیـــــــــــچ نخواهد..
و
تــــــــــو ...
برایش تـــــــمام زندگی باشی
(خدایا شکرت ..........)
« گاهی دلت برای خودت تنگ می شود »
آشفته می شوی و جهان سنگ می شود
باران گرفته است و قلم دست توست که
این آسمان به عشق تو هفت رنگ می شود
***
گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود
گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود
گاهی بساط عیش خودش جور می شود
گاهی دگر، تهیه بدستور می شود
گه جور می شود خود آن...
« گاهی دلت برای خودت تنگ می شود »
آشفته می شوی و جهان سنگ می شود
باران گرفته است و قلم دست توست که
این آسمان به عشق تو هفت رنگ می شود
***
گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود
گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود
گاهی بساط عیش خودش جور می شود
گاهی دگر، تهیه بدستور می شود
گه جور می شود خود آن...
« گاهی دلت برای خودت تنگ می شود »
آشفته می شوی و جهان سنگ می شود
باران گرفته است و قلم دست توست که
این آسمان به عشق تو هفت رنگ می شود
***
گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود
گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود
گاهی بساط عیش خودش جور می شود
گاهی دگر، تهیه بدستور می شود
گه جور می شود خود آن...
« گاهی دلت برای خودت تنگ می شود »
آشفته می شوی و جهان سنگ می شود
باران گرفته است و قلم دست توست که
این آسمان به عشق تو هفت رنگ می شود
***
گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود
گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود
گاهی بساط عیش خودش جور می شود
گاهی دگر، تهیه بدستور می شود
گه جور می شود خود آن...
« گاهی دلت برای خودت تنگ می شود »
آشفته می شوی و جهان سنگ می شود
باران گرفته است و قلم دست توست که
این آسمان به عشق تو هفت رنگ می شود
***
گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود
گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود
گاهی بساط عیش خودش جور می شود
گاهی دگر، تهیه بدستور می شود
گه جور می شود خود آن...