خدایا..مي دانم اين روزها از دستم خسته اي کمي صبر کن خوب مي شوم..بگذار باران بزنددلم بگيردميروم زير آسمانت
دستهايم را مي سپارم به دستت سرم را مي گيرم به سمتت قلبم مالِ تو اشک هايم که جاري شود مي شوم هماني که دوست داري پاک استوار اميدواربگذار باران بزن
نگاه همه به پرده سینما بود.
(جشنواره فیلم های 10دقیقه ای بود به گمانم...)
اکران فیلم شروع شد.
شروع فیلم: تصویر سقف یک اتاق...
دو دقیقه از فیلم گذشت
سه ، چهار، پنج ...
هشت دقیقه ی اول فیلم تنها تصویر سقف اتاق!
صدای همه درآمد.
اغلب حاضران سالن سینما را ترک کردند.
ناگهان دوربین حرکت کرد و آمد پایین...