بعداز یک عمری عاشقی نصیب ما چی شدبه جز
یک پیرهن مشکی یک جاده و بی همسفری
اون همه بیداری شب چی داشت واسه ما غیراز این
تنهای سرد وسیاه با یک غمه دربدری
شبا که دلتنگی تو قلبم داغون میکنه
چشمای خیسم بدجوری هوای بارون میکنه
تو خودمی بدونه تو حس میکنم که پیر شدن
به جون تو بدون تو از خودم حتی سیر...