یه روز که خیلی هم هوا دلگیر بود تو پادگان داشتم قدم میزدم و به مقصد کوهپایه کوه بزرگی که اونجا بود راه افتم تا اینکه که رسیدم به درب پارک موتوری توپخانه .یه سوله خیلی بزرگ با درهای خیلی عظیمی .
روی کل در، پر بود از شعر سرباز ها ،
یه سربازی داشتیم که خیلی کم حرف ولی خشن بود . دیدم یه شب تو حین...