من بهار ديگری را دوست می دارم
جای من خالی است
جای من در ميز سوم ، در کنار پنجره خالی است
جای من در درس نقاشی
جای من در جمع کوکبها
جای من در چشمهای دختر خورشيد
جای من در لحظه های ناب
جای من در نمره های بيست
جای من در زندگی خالی است
:gol:
:redface: پس حسابی میخونیدشون.
من اون دو شعری رو دوست دارم که میگه: خوش به حال لنگه های چوبی در که لنگه همند و خوشبختانه باران ارث پدر هیچکس نیست. خیلی دست و پا شکسته گفتم ولی متوجهش میشید.
سلام دوست خوبم علیرضای گرامی.
کمی زندگی مشغولم کرده بود . ممنون که به یادم هستید. برای من هم مسیجی اومده بود که توش کلمه شبگرد اومده بود یاد شما افتادم (:
مداد رنگی هایم را می خواهم
بگذار روی دقیقه های بی رنگت نقاشی کنم
مثل آن روزها که گل های سرخ و بنفشه را
میان دفتر مشقت می کاشتم ،
و عطرشان تمام کلاس را پر می کرد ...
ببین دست هایم هنوز بوی گل می دهند
دفتر مشقت را کجا پنهان کرده ای ؟
:gol:
یادت هست مادر؟
اسم قاشق را گذاشتی قطار، هواپیما، کشتی؛
تا یک لقمه بیشتر بخورم
یادت هست؟
شدی خلبان، ملوان، لوکوموتیوران
میگفتی بخور تا بزرگ بشی
آقا شیره بشی... خانوم طلا بشی
و من عادت کردم که هر چیزی را بدون اینکه دوست داشته باشم
قورت بدهم
حتی بغض های نترکیده ام را !
:gol: