شاهی میخواست به نبردی طولانی بره ازدوستش خواست تا مواظب همسرش باشه دوستش گفت قبل از رفتنت بیا جعبه ای روازمن بگیر ولی به دوستیمون قسمت میدم تابرنگشتی اون رو بازنکنی . سالها گذشت همسرشاه بارهاخواست با دوست شوهرش باشه ولی اون همیشه امتناع میکرد . شاه برگشت وهمسرش ازترس رسوایی گفت دوستت بارها...