دانه كوچك
دانه كوچك بود و كسی او را نمیدید. سالهای سال گذشته بود و او هنوز همان دانه كوچك بود.دانه دلش میخواست به چشم بیاید اما نمیدانست چگونه. گاهی سوار باد میشد و از جلوی چشمها میگذشت...
l
گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها میانداخت و گاهی فریاد میزد و...