بالاخره پس از نذورات فراوان و ختم تمامی کتابهای ادعیه(آنهم نه یکبار نه ده بار ) توسط مادر نگران بنده , برای ما خواستگاری آمد , در هنگام گفتگو پیرامون مسائل زندگی , گلوی ما به خاریدن افتاد ...+
من : چه کنم چه نکنم ؟ میخارد؟
ندای درون : میخواهی جفتک به شانست بزنی ؟ میروند ها
شیطان رجیم...