اینم فال نگار جان
دوش سوداى رخش گفتم سر بيرون كنم
گفت كو زنجير تا تدبير اين مجنون كنم
قامتش را سرو گفتم سر كشيد از من به خشم
دوستان از راست مى رنجد نگارم چون كنم
نكته ناسنجيده گفتم دلبرا معذور دار
عشوه اى فرماى تا من طبع را موزون كنم
زرد روئى مى كشم زان طبع نازك بيگناه
ساقيا جامى بده تا...