صدای تاپ تاپِ قلب دختر
میانِ كوچه ی تاریك پیچید
سیاهی بود تا آنجا كه حتی
خدا هم آن طرفها را نمی دید
میان كوچه ی بن بست دختر
خودش را بر در و دیوار می زد
ولی فریاد او خود را میانِ
هجوم باد وحشی دار می زد
صدای گریه های دخترك در
میان های و هوی مرد خوابید
سكوت دخترك بر خاك افتاد
حیا باور نمی كرد آن...