بله، ساعت یک و دو شب به ما زنگ زدند که بیاییم. از خواب نازمان زدیم و آمدیم. کوهی از جنازه هایی له شده و سوخته برایمان آوردند. یکی از جنازه ها، دختری بود حدودا دو سه ساله که هنوز عروسک بغلش بود. با خود گفتم این عروسک چقدر برایش عزیز بوده که حتی موقع مرگ هم ولش نکرده است.
و ما آدم ها چه راحت توی...