آن كه بي تابي من ديد و نخفت
هي نوازش كرد و باز هم قصه گفت
با صداي ناله ام بيدار گشت
با چه لطفي بهرم از جان مي گذشت
شيره ي جان داد و آرامم نمود
وز شراب عشق در جامم نمود
او مرا مي خواست ببيند شاد شاد
بر ره خوشبختيم جان مي نهاد
هر قدم با پاي خردم گام داشت
نطفه هاي معرفت در سينه كاشت
او مرا...