پشت ديوار تنهايی ها نشستم
برای تو و قلب پاکم گريه کردم
گفتم يبا ای نازنينم
بيا که ديگر طاقت دوری ندارم
گفتم بيا قفل سکوتم را شکستم
بيا ببين که دل به آوای تو بستم
گفتم ببين تاج غرورم زير پايت
شد ذره ذره قلب من با آن نگاهت
گر نرفتم من دو پايم خسته بود
هر چه من فرياد کردم هر دو گوشت بسته...