آفتاب آنروز چه بیرحم شده بود افسارگسیخته ووحشیانه آتش میباراند .
اوراآوردند زجیر به پا با شلواری گشاد برتن وچشمانی باپارچه ای سیاه بسته.
دستانش ازپشت بسته بود .آب را به خوراندند.
آفتاب چه نامهربان بوددرآن ظهر .
آرام کنار جرثقیل بردنش .خیس ازعرق بود .
طناب را یکی ازدونفری که صورت وحتی چشمانش...