نتایح جستجو

  1. ?!؟

    [IMG]

    [IMG]
  2. ?!؟

    قول بده نخندی

    بیائیم نخندیم . . . به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید،ارباب نخند به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری. نخند به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند. نخند به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده...
  3. ?!؟

    هواپيماي تورنادو

    هواپيماي «تورنادو» زماني توانست در آسمان به پرواز درآيد كه دو كشور انگليس و فرانسه به فكر ايجاد تحولي در عرصه هواپيماسازي اروپا افتاده بودند. در اواخر دهه ۱۹۶۰ ميلادي، اين تحول بر تغيير در طراحي بال هواپيما متمركز شد. در اين دهه، انگليس و فرانسه با پروژه بال هاي متغير كه به تغيير ژئومتريك...
  4. ?!؟

    گفتم : بهــار خنده زد و گفت : « ای دریــغ ، دیگر بهـار رفته نمی آیـد گفتم : پــرنده...

    گفتم : بهــار خنده زد و گفت : « ای دریــغ ، دیگر بهـار رفته نمی آیـد گفتم : پــرنده گفت : « اینجا پرنده نیست ، اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست گفتم : درون چشم تو دیگر ... ؟ گفت : « هرگز نشان ز باده مستی دهنده نیست اینجا به جز سکــوت ، سکـوتی گــزنده نیــست »
  5. ?!؟

    گفتم : بهــار خنده زد و گفت : « ای دریــغ ، دیگر بهـار رفته نمی آیـد گفتم : پــرنده...

    گفتم : بهــار خنده زد و گفت : « ای دریــغ ، دیگر بهـار رفته نمی آیـد گفتم : پــرنده گفت : « اینجا پرنده نیست ، اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست گفتم : درون چشم تو دیگر ... ؟ گفت : « هرگز نشان ز باده مستی دهنده نیست اینجا به جز سکــوت ، سکـوتی گــزنده نیــست »
  6. ?!؟

    جمله های زیبا

    نان را از من بگیر ... اگر می خواهی ، هوا را از من بگیر ... اما ... خنده ات را نه... گل سرخ را از من مگیر سوسنی که می کاری آبی را که به ناگاه در شادی تو سر ریزمی کند موجی ناگهانی از نقره را که در تو می زاید از پس نبردی سخت باز می گردم با چشمانی خسته که دنیا را دیده است بی هیچ دگرگونی، اما...
  7. ?!؟

    نفس نفس پارو زنان به ساحل رسیدم ناگهان تمام دنیا دور سرم چرخید حباب امیدم در سینه ام شکست...ای...

    نفس نفس پارو زنان به ساحل رسیدم ناگهان تمام دنیا دور سرم چرخید حباب امیدم در سینه ام شکست...ای وای سهراب گفت پشت دریا شهریست که در آن.... اینجا جز غروب غمناک افق چیزی نیست دیگر مرا تاب زندگی نیست.... درهمین فکرها بودم که ناگهان موجی عظیم آخرین صفحات دفتر مشق زندگیم را خط زد .....
  8. ?!؟

    نفس نفس پارو زنان به ساحل رسیدم ناگهان تمام دنیا دور سرم چرخید حباب امیدم در سینه ام شکست...ای...

    نفس نفس پارو زنان به ساحل رسیدم ناگهان تمام دنیا دور سرم چرخید حباب امیدم در سینه ام شکست...ای وای سهراب گفت پشت دریا شهریست که در آن.... اینجا جز غروب غمناک افق چیزی نیست دیگر مرا تاب زندگی نیست.... درهمین فکرها بودم که ناگهان موجی عظیم آخرین صفحات دفتر مشق زندگیم را خط زد .....
  9. ?!؟

    نفس نفس پارو زنان به ساحل رسیدم ناگهان تمام دنیا دور سرم چرخید حباب امیدم در سینه ام شکست...ای...

    نفس نفس پارو زنان به ساحل رسیدم ناگهان تمام دنیا دور سرم چرخید حباب امیدم در سینه ام شکست...ای وای سهراب گفت پشت دریا شهریست که در آن.... اینجا جز غروب غمناک افق چیزی نیست دیگر مرا تاب زندگی نیست.... درهمین فکرها بودم که ناگهان موجی عظیم آخرین صفحات دفتر مشق زندگیم را خط زد .....
  10. ?!؟

    تو کجایی سهراب؟ آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند ... وای سهراب کجایی آخر ؟...

    تو کجایی سهراب؟ آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند ... وای سهراب کجایی آخر ؟... زخم ها بر دل عاشق کردند خون به چشمان شقایق کردند ! تو کجایی سهراب ؟ .........که همین نزدیکی عشق را دار زدند , همه جا سایه ی دیوار زدن ! وای سهراب دلم را کشتند
  11. ?!؟

    تو کجایی سهراب؟ آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند ... وای سهراب کجایی آخر ؟...

    تو کجایی سهراب؟ آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند ... وای سهراب کجایی آخر ؟... زخم ها بر دل عاشق کردند خون به چشمان شقایق کردند ! تو کجایی سهراب ؟ .........که همین نزدیکی عشق را دار زدند , همه جا سایه ی دیوار زدن ! وای سهراب دلم را کشتند
  12. ?!؟

    تو کجایی سهراب؟ آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند ... وای سهراب کجایی آخر ؟...

    تو کجایی سهراب؟ آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند ... وای سهراب کجایی آخر ؟... زخم ها بر دل عاشق کردند خون به چشمان شقایق کردند ! تو کجایی سهراب ؟ .........که همین نزدیکی عشق را دار زدند , همه جا سایه ی دیوار زدن ! وای سهراب دلم را کشتند
  13. ?!؟

    تو کجایی سهراب؟ آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند ... وای سهراب کجایی آخر ؟...

    تو کجایی سهراب؟ آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند ... وای سهراب کجایی آخر ؟... زخم ها بر دل عاشق کردند خون به چشمان شقایق کردند ! تو کجایی سهراب ؟ .........که همین نزدیکی عشق را دار زدند , همه جا سایه ی دیوار زدن ! وای سهراب دلم را کشتند
  14. ?!؟

    تو کجایی سهراب؟ آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند ... وای سهراب کجایی آخر ؟...

    تو کجایی سهراب؟ آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند ... وای سهراب کجایی آخر ؟... زخم ها بر دل عاشق کردند خون به چشمان شقایق کردند ! تو کجایی سهراب ؟ .........که همین نزدیکی عشق را دار زدند , همه جا سایه ی دیوار زدن ! وای سهراب دلم را کشتند
  15. ?!؟

    دلش گرفته بود... برایش سخت بود اما... مجبور بود که از آسمانش جدا شود... این جدایی بی شک او را...

    دلش گرفته بود... برایش سخت بود اما... مجبور بود که از آسمانش جدا شود... این جدایی بی شک او را از بین می برد... جدایی از آسمان پاک و پیوستن به زمینی که... شنیده بود که زمین پر از دلواپسی و غم است پر از اضطراب و تشویش پر از ترس و دلهره..... ترس از دست دادن آسمان یک لحظه هم رهایش نمیکرد... او برای...
  16. ?!؟

    دلش گرفته بود... برایش سخت بود اما... مجبور بود که از آسمانش جدا شود... این جدایی بی شک او را...

    دلش گرفته بود... برایش سخت بود اما... مجبور بود که از آسمانش جدا شود... این جدایی بی شک او را از بین می برد... جدایی از آسمان پاک و پیوستن به زمینی که... شنیده بود که زمین پر از دلواپسی و غم است پر از اضطراب و تشویش پر از ترس و دلهره..... ترس از دست دادن آسمان یک لحظه هم رهایش نمیکرد... او برای...
  17. ?!؟

    دلش گرفته بود... برایش سخت بود اما... مجبور بود که از آسمانش جدا شود... این جدایی بی شک او را...

    دلش گرفته بود... برایش سخت بود اما... مجبور بود که از آسمانش جدا شود... این جدایی بی شک او را از بین می برد... جدایی از آسمان پاک و پیوستن به زمینی که... شنیده بود که زمین پر از دلواپسی و غم است پر از اضطراب و تشویش پر از ترس و دلهره..... ترس از دست دادن آسمان یک لحظه هم رهایش نمیکرد... او برای...
  18. ?!؟

    دلش گرفته بود... برایش سخت بود اما... مجبور بود که از آسمانش جدا شود... این جدایی بی شک او را...

    دلش گرفته بود... برایش سخت بود اما... مجبور بود که از آسمانش جدا شود... این جدایی بی شک او را از بین می برد... جدایی از آسمان پاک و پیوستن به زمینی که... شنیده بود که زمین پر از دلواپسی و غم است پر از اضطراب و تشویش پر از ترس و دلهره..... ترس از دست دادن آسمان یک لحظه هم رهایش نمیکرد... او برای...
  19. ?!؟

    دلش گرفته بود... برایش سخت بود اما... مجبور بود که از آسمانش جدا شود... این جدایی بی شک او را...

    دلش گرفته بود... برایش سخت بود اما... مجبور بود که از آسمانش جدا شود... این جدایی بی شک او را از بین می برد... جدایی از آسمان پاک و پیوستن به زمینی که... شنیده بود که زمین پر از دلواپسی و غم است پر از اضطراب و تشویش پر از ترس و دلهره..... ترس از دست دادن آسمان یک لحظه هم رهایش نمیکرد... او برای...
  20. ?!؟

    دلش گرفته بود... برایش سخت بود اما... مجبور بود که از آسمانش جدا شود... این جدایی بی شک او را...

    دلش گرفته بود... برایش سخت بود اما... مجبور بود که از آسمانش جدا شود... این جدایی بی شک او را از بین می برد... جدایی از آسمان پاک و پیوستن به زمینی که... شنیده بود که زمین پر از دلواپسی و غم است پر از اضطراب و تشویش پر از ترس و دلهره..... ترس از دست دادن آسمان یک لحظه هم رهایش نمیکرد... او برای...
بالا