آرامش بخیلی بود که هرگاه درمی به دست می آورد ، آن را در کیسه ای می نهاد و می گفت : ای درم تو بسیار مردم دیده ای و بسیار ناکسان را بزرگ و با قدر کرده ای و بسیار بزرگان را به زمین فرو برده ای ، اکنون به جایی افتاده ای که آفتاب بر تو سایه نتوان انداخت. بیارام و قرار بگیر که تو را از اینجا تحویل...
لرد ما (عمره فدای )داشت جریان خون در بدن را به پژمان(ارواحنا فداه) و آتوسا درس مىداد.
براى این که موضوع براى این دو عزیز دل روشنتر شود گفت :
بچهها! اگر من روى سرم بایستم، همان طور که مىدانید خون در سرم جمع مىشود و صورتم قرمز مىشود.
آتوسا گفت: بله
لرد ادامه داد: پس چرا الان که ایستادهام...