غلام رفت و چند لحظه بعد احمد خودش به در خانه آمد و او را با مهربانى و پدرانه در آغوش گرفت.
- سلام جوان! خوش آمدى!
- سلام پدر جان... مى دانم بى موقع آمدهام. اما چه كنم دلم طاقت نياورد.
- خوب كردى. خيلى هم بموقع آمدى. مهمان حبيب خداست. بيا برويم داخل.
و دستش را دور شانه اسحاق حلقه كرد و او...