حالا بشنويد از شير که در جنگل داشت به چوپان مىگفت:
- امشب ما نبايد بخوابيم، چه بسا که خان، گلرخ را بردارد و فرار کند.
دوتائى آمدند به ده و تا صبح دور و بر قصرخان کشيک دادند. صبح شير تو قصر کسى را نديد، هر چه داد و فرياد کرد و نعره زد، کسى بيرون نيامد. آمد پيش کچل و گفت:
- نگفتم فرار...