نکير و منکر
در زمانهاى دور دو دوست بودند که با هم زندگى مىکردند. از قضا يکى از آنها بيمار شد و مرد. مرد ديگرى مىخواست او را کفن و دفن کند، شخصى در قبرستان به او گفت: اگر به من پول بدهى بالاى سرش نگهبان هستم تا جن و پرى او را نبرند. فردا او را دفن کن. مرد گفت: خودم مىتوانم اين کار...