یاد دارم در غروبی سرد سرد
می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد
داد می زد : کهنه قالی می خرم
دسته دوم جنس عالی می خرم
کاسه و ظرف سفالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده...
چنین گفت زرتشت :
اگر کلید قلبی را نداری قفلش نکن
اگر کسی را دوست نداری خردش نکن
اگر دستی را گرفتی رهایش نکن
مراقب گرمای دلت باش تا کاری که زمستان با زمین کردزندگی با دلت نکند.