نتایح جستجو

  1. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    قسمت هشتم:: قسمت هشتم:: قسمت هشتم:::gol: مهر ماه با حال و هوای خاص خودش رسید اما مهر آن سال برای من مثل سال های قبل نبود با باز شدن مدرسه محمد را كم تر می دیم و این كلافه ام می كرد. دیگر حوصله كتاب و دفتر و كلاس را نداشتم. پیش خودم فكر می كردم بی خود نیست كسی كه ازدواج می كند مدرسه راهش نمی...
  2. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    از اینکه از این داستان خوشتون امده خیلی خوشحالم .:gol: مرسی :gol:
  3. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    قسمت هفتم قسمت هفتم قسمت هفتم :gol: لحظه هایی در زندگی هست كه توی ذهن آدم حك می شود . مثل یك عكس و تصویر همیشه توی ذهن ، دست نخورده و ثابت می ماند و آدم به گذشته كه بر می گردد ، درست به روشنی روز اول جلوی چشمش نقش می بندد . خاطرات روزهای اول من و محمد چنان روشن توی ذهن من حك شد كه سال ها...
  4. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    مرسی عزیز دلم . خیلی لطف کردی خانمی.:gol::gol:
  5. ملیسا

    رمان قبیله عشق

    رمان قبیله عشق
  6. ملیسا

    کتابخانه‌ي تالار ادبيات

    یلدا یلدا رمان یلدا
  7. ملیسا

    درد دل...

    درد دل... من دل به غم تو بسته دارم ای دوست..........درد تو به جان خسته دارم ای دوست گفتی که به دل شکستگان نزدیکم............ .....من نیز دلی شکسته دارم ای دوست راه تو به هر قدم که پویند خوش است.........وصل تو به هر سبب که جویند خوش است روی تو به هر دیده که بینند...
  8. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    پدر بزرگ، درباره چه می نویسید؟ پدر بزرگ، درباره چه می نویسید؟ پدر بزرگ، درباره چه می نویسید؟ درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی. پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید: اما این هم مثل بقیه مداد هایی...
  9. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    بستنی بستنی :gol:پسر بچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت یك لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید: " یك بستنی میوه ای چند است؟ " پیشخدمت پاسخ داد : " 50 سنت " . پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن كرد . بعد پرسید : " یك بستنی ساده چند است ؟ " در همین حال ،...
  10. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    محمد اما خونسرد و معمولی پرسید: - مهناز، توی اتاق خودت بخوابیم یا این جا؟! - توی حیاط؟! - آره توی پشه بند، عیبی داره؟! گرفتار دلهره ای ناشناخته شدم. همان طور که او رختخواب را مرتب می کرد، فکر می کردم کاش مادرم و سایرین بودند. با اینکه تا آن روز متوجه شده بودم که محمد حریمی خاص را بین خودمان...
  11. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    قسمت ششم : : : : : : : :gol: دو ماه بعد از نامزدیمان بی نهایت شیرین و سریع گذشت. یک صبح تا ظهر که محمد را نمی دیدم، انگار یک قرن بود و وقتی برمی گشت نگاه مشتاق و صدای گرمش تمام آرامش دنیا را با خودش می آورد. هرچه می گذشت وابستگی ام به محمد بیشتر و بیشتر می شد. من که روز اول ذوق می کردم که با...
  12. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    گفت و گو با نازي صفوي نويسنده رمان پرفروش دالان بهشت که در روزنامه شرق نیز منتشر شد گفت و گو با نازي صفوي نويسنده رمان پرفروش دالان بهشت که در روزنامه شرق نیز منتشر شد دوست داشتم پائولو کوئیلو بودم گفت و گو با نازي صفوي نويسنده رمان پرفروش دالان بهشت که در روزنامه شرق نیز منتشر شد . مريم...
  13. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    مرسی عزیزم:gol:
  14. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    ترگل جان بعضی مواقع زندگی با انسانها بازیهایی میکند . مثل خود من امیدوارم اخر این بازیی که زندگی برای من بپا کرده مثل همین داستان خوب وخوش باشه .
  15. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    ادامه قسمت پنجم : : : : : : :gol: با دست هایم دامنم را گرفتم که از جلوی پایم کنار برود. گفت: «خانم کوچولو، نخوری زمین.» خندان دویدم. چقدر مهرش در دلم جا باز کرده بود. پس خانم جون راست می گفت «صیغه رو که می خونن، آدم عاشق و شیدا می شه؟!» وارد اتاقم که شدم، نگاهم به خودم توی آینه افتاد. به نظرم...
  16. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    ادامه قسمت پنجم : : : : : : :gol: بعد از خنده ی هر سه مان خانم جون صحبتش را این طور ادامه داد: - محمد آقا، گفتم که شما برای ما مثل امیر عزیزی، اما مادر، بین قوم و خویش های ما رسم نیست دختر رو مدت طولانی عقد کرده نگه دارن. منتها حساب شما دیگه جدا بود. حالا بزرگ ترهاتون از من پرروتر پیدا نکردن...
  17. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    قسمت پنجم : : : : : :gol: انزدهِ روز بعدی مثل برق گذشت. دیگر خواب و خوراک همه قاطی شده بود. همه مشغول خرید و دوخت و دوز و تدارک مقدمات عقد بودیم. اولین چیزی که خریدیم آینه شمعدان و قرآنی بزرگ بود. یک آینه بزرگ طلایی با شمعدان های پایه بلندی که پنج حباب تراش دار لب طلایی روی هر کدام داشت. بعد،...
  18. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    ادامه قسمت چهارم : : : : : : :gol: آن شب مثل همه ی شب ها و روزهای خوب، مثل همه ی خوشی های زندگی، مثل خواب و رویا، سریع رسید و گذشت و تمام شد. خانواده ی محمد که آمدند، قبول نکردند بروند توی مهمان خانه و همان جا توی حیاط روی تخت ها نشستند. محمد سر به زیر و خجالت زده آمد با پدرم روبوسی کرد و...
  19. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    قسمت چهارم : : : : : : : : : :gol: بالاخره ظهر شد و مطمئن شدم نه محترم خانم خیال آمدن دارد، نه زری. توی دلم هی به زری بد و بیراه می گفتم که هر روز تا این موقع لا اقل دوبار به من سر می زد و امروز که آمدنش این قدر مهم است معلوم نیست چه غلطی می کند! مدام گوشم به در بود ببینم این زنگ لعنتی کی به...
  20. ملیسا

    داستان دالان بهشت

    ادامه قسمت سوم : : : : : : خانم جون همان طور که به موهایم دست می کشید گفت: «ای مادر اونی که شما توی آینه می بینین، ما توی خشت خام می بینیم. این موها که توی آسیاب سفید نشده.» و خندان و با آرامی همان طور که مرا از خود دور می کرد، اضافه کرد: «پاشو، دیگه وقتشه خودت بچه بغل بگیری زن گنده، نه اینکه...
بالا